تبليغاتX
Blue Silence

Blue Silence

حکایت

فراموش‌شدگان...

فراموش‌کنندگان را

فراموش نمی‌کنند.

 

پ.ن. کپی‌رایت تو... محفوظ!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:25  توسط آبی  | 

با تو هستم... رفیق قدیمی!

نمی‌دونم چه اصراری دارم که بهت ثابت کنم تو تموم این سال‌ها... کلمه‌ای دروغ از من نشنیدی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:1  توسط آبی  | 

فرار

کسی می‌دونه دختر فراری‌ها... روزها کجا می‌رن!؟

یه چیز دیگه... پسر فراری هم تو واژه‌نامه خلاف‌های مدرن جایی داره!؟

از اون مهم‌تر... پسر فراری‌ها شب‌ها کجا می‌رن!؟

 

پ.ن. جدی نگیرین! کسی قرار نیست از خونه فرار کنه! این‌ها رو فقط محض افزایش اطلاعات عمومی‌م پرسیدم! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:23  توسط آبی  | 

عیدی

آقای الف از مشاورهای ماست.

آقای الف که از مشاورهای ماست، از قضای روزگار مشاور خوبی هم هست.

آقای الف که از مشاورهای خوب ماست، شب عید بهمون رشوه داد... اونم تو بطری‌های بزرگ‌!

آقای الف که شب عید بهمون رشوه داده بود، می‌گفت دیدم همه بهتون سررسید و کتاب می‌دن... گفتم یه چیز متفاوت بدیم ما!

بطری‌های آقای الف اونقدر بزرگ بودن که تو کشو جا نمی‌شدن!

بطری‌های آقای الف اونقدر بزرگ بودن که حتی از زیر میز هم رد نمی‌شدن!

آقای الف بطری‌ها رو بعد از جلسه گذاشت روی میز و پیش چشم‌های بهت‌زده ما... رفت!

بطری‌های بزرگ آقای الف تا آخر روز کلی مشتری عمده و لیوانی و قطره‌ای پیدا کرده بودن!

بطری‌های بزرگ آقای الف... نمی‌دونم چقدر می‌ارزیدن اما...

من سهم خودم رو بخشیدم به آبدارچی‌مون!

ما آخه تو خونه...

زیاد آبغوره مصرف نمی‌کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:29  توسط آبی  | 

صدا کن مرا

بعد یه عمر زندگی... هنوز نمی‌دونم من از آدم‌هایی خوشم می‌آد که صداشون خوبه، یا هر آدمی که من ازش خوشم می‌آد صداش خوبه، یا صدای آدم‌ها بعد از این‌که من ازشون خوشم می‌آد خوب می‌شه، یا اصولاً صدای همه‌ی آدم‌ها خوبه! فقط اینقدر می‌دونم که صدای تو خوبه!

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:4  توسط آبی  | 

13!

اولین سالِ که 13 فروردین موندم خونه! اونم تنها!

نه که خوشحال باشم ها... ولی اون بیرون...

رو سر همه‌ی آدم‌های خوش و خندونی که رفتن سیزده‌به‌در... داره بارون می‌آد خفن!

آسمون قلنبه هم که...!

حیوونی‌ها!  

طفلکی‌ها!  

بی‌چاره‌ها!  

آخی! آخی!

 

پ.ن. ساعت 17:30 - آفتاب... داره کم کم از خجالت جماعتِ خیس... در می‌آد! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:1  توسط آبی  | 

صبر

یه وقتایی...

اگه از همون اول سَر بِری...

بهتر از اینه که فتیله رو بکشی پایین و هی هم بزنی و آخرش هم ته بگیری!

 

پ.ن. سال نو هم... مبارک!

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:28  توسط آبی  | 

زندگی

لعنت به این زندگی که برای هر کاری که می‌کنی باید توضیح بدی و بدتر از اون... برای هر کاری که نمی‌کنی هم... !

من امروز نمی‌خوام برم سر کار! کسی توضیحی می‌خواد!؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 10:51  توسط آبی  | 

حاج علی اکبر

حاج علی اکبر یک‌سال‌ونیم پیش، زمانی که صدیقه خانم را تشییع می‌کردند... ایستاده بر مزار... خیره بر خاک... مُرد.

جوان که بود و از روسیه به مقصد نامعلومی در ایران سفر می‌کرد... در راه... در شاهی (قائم‌شهر امروز)... دختر سبزه، تپل و شیطان شالیکاری در گلویش گیر می‌کند و دیگر... زندگی بود و دختر و دختر و پسر و دختر و پسر و... به‌رسم مردمان آن دوران.

صدیقه خانم را از وقتی می‌شناختم... دردی به دل بود از مَردش، دردی تلخ و... شیرین! و مرد نیز.... دقیقه‌ای‌شان بی گله‌گذاری از یک‌دیگر نمی‌گذشت؛ یکی از حرافی و دیگری از سکوت، یکی از بذله‌گویی و سخره‌گیری و دیگری از جدیت و سردی، این یکی از خوردن آن یکی و آن یکی از خوابیدن این یکی.

اما... امان از لحظه‌ای دوری؛ که دل این یکی حرافی و بذله‌گویی و سخره‌گیری و خوردن آن یکی را پَر می‌زد و آن یکی سکوت و جدیت و سردی و خواب و گوش سنگین دیگری را.

هیچ‌یک را... باور ولی نبود از عشق دیگری... تا آن‌که صدیقه خانم رفت و پیرمرد... تنها ماند.

امروز... پزشک‌ها... از حاج علی اکبر قطع امید کردند.

 

داریم... می‌بریم‌ش خونه.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:55  توسط آبی  | 

آسمان

هر چه بیش‌تر پرواز کنی، کوچک‌تر می‌شوی برای آنان که از پرواز هیچ نمی‌دانند.

 

پ.ن. نام نویسنده یادم نمی‌آد!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:48  توسط آبی  | 

فاجعه

یه نیگا به خودت بنداز!

شدی عین آدمایی که به هر چی براشون پیش می‌آد... عادت می‌کنن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 15:28  توسط آبی  | 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است!

حالا هی گاز بدین بره! هی گاز بدین بره!

وقتی فردا و پس فردا جبهه‌های پر فشار هجوم آوردن طرف مملکت و مردم غیور و شهیدپرور مُردن از زور سرما... می‌گم که کدوم چراغ به کجا رواست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:49  توسط آبی  | 

پدر عشق...

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاج‌ش آتش است

پ.ن. ببخشید... بنزین آزاد لیتری چنده؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:45  توسط آبی  | 

سرماخوردگی

اگه هنوز زنده‌ای؛

یه لیوان چایی داغ...

دو قاشق غذاخوری عسل...

کمی آبلیمو (تا جایی که از ترکیبش به شکوفه زدن نیفتی!)...

قاط بزن، روزی 4-3 لیوان بخور تا خوب شی!

پ.ن: به‌منظور تسریع در افاقه، غلظت ترکیب زهرماری مذکور تا 2 برابر و میزان مصرف تا 6 لیوان در روز قابل افزایش است. خدایت بیامرزاد!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 13:23  توسط آبی  | 

دروغ

تا حالا ظرف 10 دقیقه به 432 نفر دروغ گفتی!؟

خالی نبند! امروز... خودم دیدم که گفتی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:24  توسط آبی  | 

تولد

خدایا...

ببخش...

که آنقدر...

که باید...

بزرگ نشده‌ام!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 0:31  توسط آبی  | 

غربت

ماه بالای سر آبادی‌ست،

اهل آبادی در خواب.

روی این مهتابی، خشت غربت را می‌بویم.

باغ همسایه چراغ‌ش روشن،

من... چراغ‌م خاموش.

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:20  توسط آبی  | 

روزهای پاییزی من

من... برای فهم هر چیزی... فقط یه‌بار می‌خونم‌ش!

کارهام رو... درست انجام می‌دم و هیچ‌وقت نیاز به دوباره‌کاری ندارم!

بیشتر از 6 ساعت در روزهای کاری و 8 ساعت در روزهای تعطیل نمی‌خوابم!

بیشتر از سه وعده در روز غذا نمی‌خورم و وعده‌های غذایی‌م بیشتر از حد معمول طول نمی‌کشه!

به‌جز اخبار و بعضی از مستندهای شبکه چهار و البته... یانگوم... کم پیش می‌آد که تلویزیون ببینم!

روزنوشته‌هام رو معمولاً وقتی دارم می‌رم سر کار... تو تاکسی می‌نویسم!

خیلی وب‌گردی نمی‌کنم!

اهل خرید و مغازه‌گردی نیستم!

رفیق‌باز، ماشین‌باز، SMSباز، ...باز (!) و بقیه‌ی بازها هم نیستم!

و...

با این حال... چند وقته... تو شبانه روز... یه... ده- پونزده ساعت وقت کم می‌آرم تا به کارهایی که باید برسم... برسم!

اصلاً فکر نمی‌کردم... روزهای پاییزی اینقدر کوتاه‌تر از روزهای بهار و تابستون‌ باشن!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 21:58  توسط آبی  | 

شکر

خدایا... شکر که هستی! هستی دیگه!؟ نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:24  توسط آبی  | 

نه!

نه! این‌بار دیگه کوتاه نمی‌آم!

این‌بار که بیام تو دفترت... دیگه از سکوت و لبخند خبری نیست!

هیچ‌ رقم هم راضی نمی‌شم!

چون این‌بار... بیشتر از همیشه... ایمان دارم که اشتباه می‌کنی!

خیالی نیست اگه حتی از کار بی کارم کنی!

اگه حتی از پادگان‌ت بیرون‌م کنی!

خیالی نیست اگه دورم کنی از سایه‌ای که... چند وقته... رو یه دیوار دور می‌افته!

من... روی حرفم می‌مونم! می‌بینی حالا!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 23:40  توسط آبی  |